يـــكـــــ فـنــجــــــــان غَــبـــــن
و ...
در کودکی عاشق بادکنک بودم قابلیت نداشت با پدر و مادرم به سوپر مارکت بروم و برای بادکنک پا زمین نکوبم اولین بادکنکی که داشتم را همان روز اول در دست هایم گرفتم و محکم بغلش کردم... ولی ترکید... فهمیدم همان اول نباید خیلی دوست داشتنم را نشان بدهم. نباید خیلی محکم بغلش کنم طاقتش را ندارد می ترکد!! بادکنک بعدی را بیش از حد بزرگش کردم ظرفیتش را نداشت... آن هم ترکید... فهمیدم نباید چیزی را که دوست دارم بیش از حد بزرگش کنم بادکنک ب
برچسب:
نویسنده: نیکا رحیمی
برچسب:
نویسنده: نیکا رحیمی
نمیدانستم اینقدر از من بدت می آید ولی من سنه گوره داریخمیشام شدید... دوستت , دارم , ؛ ای که با تو بهترین لحظاتم در این شهر غریت سپری شد
از ته دل حسرت آن روزها را میکشم یادش بخیررررر...!
چای داغی ک
برچسب:
نویسنده: نیکا رحیمی
درب شکسته و باز ورودی
انگشت نگاری آگاهی
اتاق شخصی که حالش ناگفته پیداست
جواهراتی که فقط قابشان مانده
صورت جلسه ی پلیس از ماوقع...
و بلاخره نصب دوربین در کل محوطه حتی داخل خانه
همان ماجرای نوشدارو و سهراب...!
برچسب: دوباره,
نویسنده: نیکا رحیمی
با هم ولایتی ها در باغ
با روح ا...حیاط دانشگاه بسیج...دوره ی کارشناسی
پایگاه روستا
اعتکاف 95...یکی از مسجد های شهر محل تحصیل که نامش را نمی دانم
بوفه ی دانشگاه...دوره ی کارشناسی ارشد
تاسوعای 95
فومن...با دوستان حقوقی...
فارسی این کارو دیگه ندونستم...
فکر کنم پوست سبز گردو رو در آوردن!!!
خواهرزاده ها با ننم
من هم برایشان چای دم و اماده کرده ام...
ماجرا از ان جایی شروع می شود که برادر وقتی میخواست خانه ای برای خود بخرد بانک با اخذ وامش موافقت نکرد چون یک خانه ی دیگر داشت و نمی توانست جز یک وام مهر بردارد و به قول معروف بند جیم اش سوخته بود و لذا مجبورا به پدر گفت بیا این خانه را به اسم تو بزنیم تا من بتوانم آن وام را بردارم...پدر که تا کنون وام مهری نداشت می توانست با حرف برادر موافقت کرده و آن وام را بردارند تا کار برادر هم راه بیفتد...ال
برچسب: استان,
نویسنده: نیکا رحیمی
ده سالم بوداز طرف مدرسه انتخاب شده بودم برای مسابقات دو و میدانی استانمسابقه شروع شده بوداز همان اول از همه رقیب هایم جلو تر بودم هر چه می گذشت فاصله ام با دیگران بیشتر می شددور آخر بود مطمئن بودم که اول می شوم سرعتم را کم کرده بودم چند متر آخر را آهسته تر می دویدمیک نفر آمد مثل باد از کنارم گذشت باورم نمی شددیگر فرصتی برای جبران نمانده بوددوم شدم در مسابقه ای که میتوانستم اول شوم از شدت ناراحتی ر
برچسب: نخواست,
نویسنده: نیکا رحیمی


برچسب:
نویسنده: نیکا رحیمی


برچسب:
نویسنده: نیکا رحیمی
برچسب:
نویسنده: نیکا رحیمی


برچسب: تابستان,
نویسنده: نیکا رحیمی