خرید بک لینک
يـــكـــــ فـنــجــــــــان غَــبـــــن و ... در کودکی عاشق بادکنک بودم قابلیت نداشت با پدر و مادرم به سوپر مارکت بروم و برای بادکنک پا زمین نکوبم اولین بادکنکی که داشتم را همان روز اول در دست هایم گرفتم و محکم بغلش کردم... ولی ترکید... فهمیدم همان اول نباید خیلی دوست داشتنم را نشان بدهم. نباید خیلی محکم بغلش کنم طاقتش را ندارد می ترکد!! بادکنک بعدی را بیش از حد بزرگش کردم ظرفیتش را نداشت... آن هم ترکید... فهمیدم نباید چیزی را که دوست دارم بیش از حد بزرگش کنم بادکنک بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا رحیمی تاريخ: دوشنبه 30 شهريور 1405 ساعت: 6:50

یک عده هستند که وقتی برایشان از عشق صحبت میکنیمیخندند و میگویند عشق؟؟؟عشق دیگر چیست؟؟؟مگر وجود دارد؟؟جمع کنید این بساط را عشق کجا بود...نگاه به خنده این آدم ها نکن، این خنده شان از هزار گریه بدتر است...این ها جگرشان برای عشق سوخته که این طور از عشق میگوینداین آدم ها زمانی عاشق بودند ولی با چشمهای خودشان خیلی چیز ها دیدند، خیلی چیزها شنیدند و انگشت خود را در حلقشان کرده و هر چه عشق و احساس بود بالا آوردند...از همان زمان متنفر شدند از عشق ،از محبت ،از هر چه احساس...این ها یک روزی یک جایی باز هم عاشق میشوند ولی خدا میداند چقدر طول میکشد تا از ته دلشان بار دیگر به کسی اعتماد کنند... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا رحیمی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 18:37

نمیدانستم اینقدر از من بدت می آید ولی من سنه گوره داریخمیشام شدید... دوستت , دارم , ؛ ای که با تو بهترین لحظاتم در این شهر غریت سپری شد از ته دل حسرت آن روزها را میکشم یادش بخیررررر...! چای داغی کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا رحیمی تاريخ: پنجشنبه 29 آذر 1397 ساعت: 3:19

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: صدایی,مانده, نویسنده: نیکا رحیمی تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 0:37

درب شکسته و باز ورودی انگشت نگاری آگاهی اتاق شخصی که حالش ناگفته پیداست جواهراتی که فقط قابشان مانده صورت جلسه ی پلیس از ماوقع... و بلاخره نصب دوربین در کل محوطه حتی داخل خانه همان ماجرای نوشدارو و سهراب...! ادامه مطلب

برچسب: دوباره, نویسنده: نیکا رحیمی تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 0:37

با هم ولایتی ها در باغ با روح ا...حیاط دانشگاه بسیج...دوره ی کارشناسی پایگاه روستا اعتکاف 95...یکی از مسجد های شهر محل تحصیل که نامش را نمی دانم بوفه ی دانشگاه...دوره ی کارشناسی ارشد تاسوعای 95 فومن...با دوستان حقوقی... فارسی این کارو دیگه ندونستم... فکر کنم پوست سبز گردو رو در آوردن!!! خواهرزاده ها با ننم من هم برایشان چای دم و اماده کرده ام... ادامه مطلب

برچسب: روزهای,تنهایی, نویسنده: نیکا رحیمی تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 0:37

ماجرا از ان جایی شروع می شود که برادر وقتی میخواست خانه ای برای خود بخرد بانک با اخذ وامش موافقت نکرد چون یک خانه ی دیگر داشت و نمی توانست جز یک وام مهر بردارد و به قول معروف بند جیم اش سوخته بود و لذا مجبورا به پدر گفت بیا این خانه را به اسم تو بزنیم تا من بتوانم آن وام را بردارم...پدر که تا کنون وام مهری نداشت می توانست با حرف برادر موافقت کرده و آن وام را بردارند تا کار برادر هم راه بیفتد...الادامه مطلب

برچسب: استان, نویسنده: نیکا رحیمی تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 0:37

ده سالم بوداز طرف مدرسه انتخاب شده بودم برای مسابقات دو و میدانی استانمسابقه شروع شده بوداز همان اول از همه رقیب هایم جلو تر بودم هر چه می گذشت فاصله ام با دیگران بیشتر می شددور آخر بود مطمئن بودم که اول می شوم سرعتم را کم کرده بودم چند متر آخر را آهسته تر می دویدمیک نفر آمد مثل باد از کنارم گذشت باورم نمی شددیگر فرصتی برای جبران نمانده بوددوم شدم در مسابقه ای که میتوانستم اول شوم از شدت ناراحتی رادامه مطلب

برچسب: نخواست, نویسنده: نیکا رحیمی تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 0:37

image

خیال خام پلنگ من بسوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من،دل "مغبونم" پرید و پنجه به خالی زد
که ماه عشق بلندمن ورای دست رسیدن بود

برچسب: نویسنده: نیکا رحیمی تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 0:37

image

خیال خام پلنگ من بسوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من،دل "مغبونم" پرید و پنجه به خالی زد
که ماه عشق بلندمن ورای دست رسیدن بود

برچسب: نویسنده: نیکا رحیمی تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 0:37

در کودکی عاشق بادکنک بودم امکان نداشت با پدر و مادرم به سوپر مارکت بروم و برای بادکنک پا زمین نکوبم اولین بادکنکی که داشتم را همان روز اول در دست هایم گرفتم و محکم بغلش کردم... ولی ترکید... فهمیدم همان اول نباید خیلی دوست داشتنم را نشان بدهم. نباید خیلی محکم بغلش کنم طاقتش را ندارد می ترکد!! بادکنک بعدی را بیش از حد بزرگش کردم ظرفیتش را نداشت... آن هم ترکید... فهمیدم نباید چیزی را که دوست دارم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا رحیمی تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 0:37

image

خیال خام پلنگ من بسوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من،دل "مغبونم" پرید و پنجه به خالی زد
که ماه عشق بلندمن ورای دست رسیدن بود

برچسب: همگان,مبارک, نویسنده: نیکا رحیمی تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 0:37

image

خیال خام پلنگ من بسوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من،دل "مغبونم" پرید و پنجه به خالی زد
که ماه عشق بلندمن ورای دست رسیدن بود

برچسب: تابستان, نویسنده: نیکا رحیمی تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 0:37

صفحه بندی